| Jonamoos Browser (Anti Filter) |
|
|---|
|
زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم .»آری… با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید + نوشته شده در یکشنبه 1388/06/08 7:38 PM توسط سالار |
دوست واژه است، آخرش دعای تو مستجاب شد ...+ نوشته شده در یکشنبه 1388/06/08 2:17 PM توسط سالار |
فقط خدا مي دونه که اگه تو نبودي شايد منم تا الان نبودم
اگه تو نبودي من تو تنهايي با درد خودم مي موندم اما حالا تو هستي سالهاست که با تو وعشقت همراه ام حالا معجزه ي بودنه من تويي هنوزم از خدا مي خوام که منو بيشتر از هميشه عاشق کنه عاشقتر و عاشقتر چون تو لياقت اين عشقو داري تو لياقت تمام خوبيها و زيباييها رو داري من تمام زندگيمو به تو مديونم زندگي براي من يعني عشق تو ...... دلم برات خیلی تنگ شده ملسم وقتی صدای نازت رو نمیشنوم انگار نفسم رو از من دارن میگیرن حس خفگی بهم دست میده از همین جا توی دلم مي بوسمت. + نوشته شده در یکشنبه 1388/06/01 5:7 PM توسط سالار |
خسته ام... از این همه لبخند اجباری خسته ام ... از این همه روز مَرّگی خسته ام ... از این همه مردگی تو زندگی خسته ام... از این همه خستگی ... خـــــــدا جون بســــه دیگــــه ........+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/03/06 12:10 PM توسط سالار |
+ نوشته شده در شنبه 1388/03/02 11:27 PM توسط سالار |
روزی خبر رسید که جزیره به زودی به زیر آب خواهد رفت. همه ساکنین جزیره قایق هاشونو آماده کردند و از ان جزیره رفتند اما عشق میخواست تا لحظه ی آخر بماند چون او عاشق جزیره بود. وقتی جزیره به زیر آب فرو میرفت عشق از ثروت که با یک قایق باشکوه جزیره را ترک میکرد کمک خواست و به او گفت: "ایا میتونم باهات همسفر شم؟" ثروت گفت: "نه من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگه برای تو جایی نیست." پس عشق از غرور که با یک كشتی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست. غرور گفت: "نه نمی تونم تورو با خودم ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبامو کثیف میکنی!" غم در نزدیکی عشق بود. پس عشق به او گفت: "اجازه بده تا من باهات بیام!" غم با صدایی حزن الود گفت: "اه عشق! من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم کمی تنها باشم." عشق این بار سراغ شادی رفت. اما او آنقدر غرق شادی بود که حتی صدای عشق را هم نشنید. آب هر لحظه بالاتر میآمد و عشق دیگر نا امید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت: "بیا عشق! من تورو میبرم." عشق آنقدر خوشحال بود که فراموش کرد حتی نام ان پیرمرد را بپرسد و سریع داخل قایق شد و جزیره را ترک کرد. وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد بدون حرفی رفت. عشق تازه متوجه شده بود که کسی که جانش را نجات داده است چقدر ارزش دارد. عشق نزد علم که مشغول حل مساله ای روی ماسه ها بود رفت و از او پرسید: "ان پیرمرد که بود؟" علم پاسخ داد: "زمان!" عشق با تعجب گفت:"اما چرا بهم کمک کرد؟ + نوشته شده در شنبه 1388/03/02 10:6 PM توسط سالار |
کنار دستم نشسته بود و اون منو داداشی
که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به این مساله نمیکرد. اخر کلاس پیش من اومد و جزوه ی جلسه ی پیش رو خواست منم جزومو بهش دادم. بهم گفت: متشکرم داداشی و گونه منو بوسید . من عاشقم . اما ........ من خیلی خجالتی هستم......... علتشو نمیدونم .بود. از من خواست که برم پیشش. نمی خواست تنها باشه. من هم اینکارو کردم.وقتی کنارش روی کاناپه نشسته بودم، تمام فکرم متوجه اون چشمای معصومش بود . ارزو می کردم عشقش متعلق به من باشه . بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت: متشکرم و گونه منو بوسید .باشم. من عاشقشم. اما ....... من خیلی خجالتی هستم.......... علتشو نمیدونم .نمی خواد با من بیاد. من با کسی قرار نداشتم . ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگر زمانی هیچکدومون برای مراسم پاتنر قرار نداشتیم با هم باشیم درست مثل خواهر و برادر. ما هم با هم به جشن رفتیم .جشن به پایان رسید من پشت سر اون، کنار در خروجی ،ایستاده بودم .تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیباش و اون چشمای همچون کریستالش بود. ارزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمیکرد و من اینو می دونستم به من گفت: متشکرم . شب خیلی خوبی بود و گونه منو بوسید .باشم . من عاشقم . اما ........ من خیلی خجالتی هستم ....... علتشو نمیدونم .دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره .نمیکرد و من این رو می دونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در اغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و اروم گفت : تو بهترین داداشی دنیا هستی . متشکرم و گونه منو بوسید .باشم . من عاشقشم . اما.......من خجالتی هستم .......علتشو نمیدونم .داره ازدواج میکنه ، من دیدم که بله رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد . با مرد دیگه ای ازدواج کرد . من می خواستم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو می دونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره بیرون رو به من کرد و گفت: تو اومدی؟ متشکرم .داداشی باشم . من عاشقشم . اما ....... من خیلی خجالتی هستم .......علتشو نمیدونم .داداشی خودش می دونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یک نفر داره دفتر خاطراتش رو می خونه دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته بود و این چیزی هست که اون نوشته بود :اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو می دونستم . من می خواستم بهش بگم، می خواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من داداشی باشه من عاشقش هستم . اما .......من خجالتی ام ........نمیدونم چرا ........... همیشه ارزو داشتم که به من بگه دوستم داره .دارم با خودم فکر می کردم و گریه می کردم
هم دریغ نکنید . خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید ، منتظر طرف مقابل نباشید ، شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه .هی نگید چی بگم ؟؟ برید جلو خدا بزرگه !!!حالا من چه بگم به .....+ نوشته شده در شنبه 1388/03/02 10:4 PM توسط سالار |
|
| |||||